داستان کوتاه آب که یک جا ماند می گندد| ویکی پدیا فارسی

توضیح ابتدایی در مورد داستان های کوتاه محدود  

درود
این وبلاگ‌برای داستان های کوتاه و شاید در اینده مقالات مربوطه راه اندازی شده است.
این داستان های کوتاه «داستان های کوتاه در زمان محدود» با شرایط خاص ، به این ترتیب که:ابتدا پنج کلمه به طور تصادفی توسط پنج نفر انتخاب شده و سپس فقط در زمانِ يک ساعت نوشته شده است. و همين ارزش داستان ها را چندین برابر مي کند.
سپاس
 

ادامه مطلب  

داستان کوتاه 23  

داستان کوتاه

ادامه مطلب  

اولین داستان ارائه شده  

نام داستان : Love 
توضیح کوتاه : این داستان کاملا خودم نوشتم،  راستی از روی اسمش زود قضاوت نکنید این داستان کاملا درباره ی دوستی است و قسمت های کمي اش درباره ی عشق و عاشقی است اگر داستان را بخوانید متوجه مي شوید چرا نام این داستان love  است. اگر نخوانی واقعا نصفی از عمرت را از دست دادی .واقعا!! بعدا عکسش را انتشار مي کنم. 
خلاصه داستان : هنوز زوده بگم بعدا با عکس ها مي گویم
 
پس منتظر خلاصه ی داستان و تصاویر باشید 

ادامه مطلب  

دل به دل راه دارد  

هنوز هم نمي دانم چرا یادش قلبم را هم آرام مي كند و هم مي ترساند و به تپش مي اندازد.
باورم نیست این همه زود باوری ام را...... یا شاید ساده دلی ام را...............
هنوز هم قلب من مطمئن است....
بیچاره قلب من، هنوز هم باور دارد دل به دل راه دارد را و هنوز هم در گذر زمان مانده است ...........
من باید عاشق باشم من باید زندگی كنم زیباترین زندگی برای خودم را ..........
من برای از دست رفته هایم گریه نميكنم من هميشه عاشقانه زندگی مي كنم . هميشه شاد......
اندوهگین بودن مداوم برای ا

ادامه مطلب  

داستان کوتاه(عصای سفید)  

فاصله دختر تا پیر مرد يک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی يک آب نمای سنگی
 
دخترک کمي آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه مي کرد .
پیرمرد از دخترک پرسید :
- ناراحتی؟
- نه
- مطمئنی ؟
- نه
- چرا داری گریه مي کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا دوست ندارن؟
- جون قشنگ نیستم .
- تا حالا کسی این رو بهت گفته ؟
- چی رو؟
- این که تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست ميگی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند

ادامه مطلب  

کوتا ترین داستان جهانguilan  

برای فروش:کفش بچه، هرگز پوشیده نشده
نوشته بالا فقط يک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است که توسط «ارنست همينگوی» نوشته شده.گفته مي شود ارنست همينگوی این داستان 6 کلمه ای را برای شرکت در يک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است.

ادامه مطلب  

یک دم این دم نخواهد ماند  

کوهْ محکم نخواهد ماند ابرْ بی غم نخواهد ماند آن گدازش ز دل ، این را - - چشمْ بی نم نخواهد ماند □□□
گفتمش چهره ی ما را ... گفت یادم نخواهد ماند رفت و هرگز نیامد باز او معظم نخواهد ماند راز این سینه را آن که رفت محرم نخواهد ماند مکر حوّا اگر این است هیچ از آدم نخواهد ماند چون توقع کنی؟ عشق است عشق ملزم نخواهد ماند □□□ خم شد این قامت ، اما نه سرو که خم نخواهد ماند آری آزاده ام ، کم نیست نیست و کم نخواهد ماند آنچنان هم نماند ، «اکنون اینچنین هم

ادامه مطلب  

داستان کوتاه دنیا از آن خیال پرزدازان است  

 
داستان کوتاه دنیا از آن خیال پرزدازان استپسرکمي گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزديکی محل زندگی خود مي رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره مي شد و هیچ نمي گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمي گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه اس

ادامه مطلب  

داستان کوتاه دنیا از آن خیال پرزدازان است  

 
داستان کوتاه دنیا از آن خیال پرزدازان استپسرکمي گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزديکی محل زندگی خود مي رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره مي شد و هیچ نمي گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمي گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه اس

ادامه مطلب  

سمیه سیدیان: داور پنجمین دوره جایزه ادبی هزار و یک شب  

سميه سیدیانفعالیت های صورت گرفته در حوزه داستان:1 . آغاز حرفه ای نوشتن از سال 89 فعالیت های صورت گرفته در حوزه ی نشریه:1 . چاپ داستان کوتاه «سایه بهار نارنج» در ماهنامه داخلی مرکز آفرینش جوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامي ، پاییز 902. شرکت در دومين جشنواره شعر بسیج هنرمندان استان البرز ، تابستان 923. چاپ داستان کوتاه « روزت چطور گذشت؟» در نشریه انشا و نویسندگی/ شماره 38، پاییز 924.شرکت در جشنواره ملی شعر و ادب زنان تاریخ ساز استان کرمان و گواهی حضور در ج

ادامه مطلب  

داستان کوتاه کوه به کوه نمی رسد  

 
داستان کوتاه کوه به کوه نمي رسد
 
در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که يکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه مي جوشید و از آبادی بالاکوه مي گذشت و به آبادی پایین کوه مي رسید. این چشمه زمين های هر دو آبادی را سیراب مي کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمين های پایین کوه را صاحب شود.
پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ ا

ادامه مطلب  

داستان کوتاه کوه به کوه نمی رسد  

 
داستان کوتاه کوه به کوه نمي رسد
 
در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که يکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه مي جوشید و از آبادی بالاکوه مي گذشت و به آبادی پایین کوه مي رسید. این چشمه زمين های هر دو آبادی را سیراب مي کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمين های پایین کوه را صاحب شود.
پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ ا

ادامه مطلب  

داستان کوتاه یک گام هرچند کوچک  

داستان کوتاه يک گام هرچند کوچکمصدفردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم مي‌زد. مردی را در فاصله دور مي بیند که مدام خم مي‌شود و چیزی را از روی زمين بر مي‌دارد و توی اقیانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بیند مردی بومي صدفهایی را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد. 
برای دیدن ادامه مطلب داستان کوتاه يک گام هرچند کوچک اینجا را کليک کنید
داستان کوتاه يک گام هرچند کوچک، داستان جذاب يک گام هرچند کوچک، داستان يک گام هرچند کوچک، داس

ادامه مطلب  

داستان کوتاه یک گام هرچند کوچک  

داستان کوتاه يک گام هرچند کوچکمصدفردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم مي‌زد. مردی را در فاصله دور مي بیند که مدام خم مي‌شود و چیزی را از روی زمين بر مي‌دارد و توی اقیانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بیند مردی بومي صدفهایی را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد. 
برای دیدن ادامه مطلب داستان کوتاه يک گام هرچند کوچک اینجا را کليک کنید
داستان کوتاه يک گام هرچند کوچک، داستان جذاب يک گام هرچند کوچک، داستان يک گام هرچند کوچک، داس

ادامه مطلب  

سمیه سیدیان: داور پنجمین دوره جایزه ادبی هزار و یک شب  

سميه سیدیان، متولد 12/16 /1360فعالیت های صورت گرفته در حوزه داستان:1 . آغاز حرفه ای نوشتن از سال 89 فعالیت های صورت گرفته در حوزه ی نشریه:1 . چاپ داستان کوتاه «سایه بهار نارنج» در ماهنامه داخلی مرکز آفرینش جوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامي ، پاییز 902. شرکت در دومين جشنواره شعر بسیج هنرمندان استان البرز ، تابستان 923. چاپ داستان کوتاه « روزت چطور گذشت؟» در نشریه انشا و نویسندگی/ شماره 38، پاییز 924.شرکت در جشنواره ملی شعر و ادب زنان تاریخ ساز استان کرمان و گ

ادامه مطلب  

حکایت  

داستان کوتاه:
داستان مرگ مادر هلاكوخان

ادامه مطلب  

داستان کوتاه صرف شام با زنی دیگر  

 
داستان کوتاه صرف شام با زنی دیگر  روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن

ادامه مطلب  

داستان کوتاه صرف شام با زنی دیگر  

 
داستان کوتاه صرف شام با زنی دیگر  روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن

ادامه مطلب  

داستان های کوتاه عاشقانه:داستان کوتاه عاشقانه سی دی فروش  

از قضا پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود اما در رابطه با داستان کوتاه عاشقانه
اش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه مي رفت و يک سی دی مي خرید
فقط بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر… از بد روزگار بعد از يک ماه پسرک این
دنیا را وداع گفت … وقتی دخترک دید خبری از پسر نیست به در خونه پسر رفت و
ازش خبر گرفت مادر پسرک ماجرای مرگ پسر ا تعریف کرد و اون رو به اتاق پسرش
برد… دخترک دید که تمامي سی دی ها هنوز باز نشده اند… دخترک با دیدن

ادامه مطلب  

داستان کوتاه ناراحت کننده – نبش قلب  

داستان کوتاه ناراحت کننده و غمگین ” نبش قلب “
مادرم زیر سقف نم گرفته غسالخانه و در ملحفه ای که روی موها،چشم ها و بدن عریان او ریخته شده بود،در خودش فرو مي رفت. باد،با صدای خش خش برگ و ناله سرو ها آنقدر خودش را به پنجره کوبید تا از حال رفت. سوز سردی که از سوراخ سمبه های غسالخانه به داخل آمده بود،با بوی کافور قاطی شد و ملحفه را از روی مادرم کنار زد.دانلود سنتر

ادامه مطلب  

داستان کوتاه ناراحت کننده – نبش قلب  

داستان کوتاه ناراحت کننده و غمگین ” نبش قلب “
مادرم زیر سقف نم گرفته غسالخانه و در ملحفه ای که روی موها،چشم ها و بدن عریان او ریخته شده بود،در خودش فرو مي رفت. باد،با صدای خش خش برگ و ناله سرو ها آنقدر خودش را به پنجره کوبید تا از حال رفت. سوز سردی که از سوراخ سمبه های غسالخانه به داخل آمده بود،با بوی کافور قاطی شد و ملحفه را از روی مادرم کنار زد.دانلود سنتر

ادامه مطلب  

تو می روی ...  

تو مي روی دل ما بی قرار خواهد ماندغمي به وسعت شبهای تارخواهد ماند
به معبدی که نخواندی دو رکعتی از نوربرای مردم دنیا ضرار خواهد ماند
تو مي روی شب ما بی ستاره خواهد شدسیاه کرده به تن سوکوار خواهد ماند
کتاب عمر ورق خورده پرشمار اماورق نخورده بسی بیشمار خواهد ماند
بسا که بعد من و بعد از هزاران سالغبار کهنه بر این رهگذار خواهد ماند
جهان نماند و نماند بهار عمرت سبزگمان مبر که هميشه بهار خواهد ماند
نه قبض و بسط و تساحل تسامح و انکارنه جبر جبری و نه ا

ادامه مطلب  

داستان پدر و خواستگاران  

داستان پدر و خواستگارانپسری با اخلاق و نيک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت. پدر دختر گفت: «تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمي‌دهم.»پسری پول‌دار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر مي‌رود. پدر دختر با ازدواج موافقت مي‌کند و در مورد اخلاق پسر مي‌گوید: «انشاءالله خدا او را هدایت مي‌کند.»  
 
برای دیدن ادامه داستان پدر و خواستگاران اینجا را کليک کنید
داستان پدر و خواستگاران، پدر و خوا

ادامه مطلب  

داستان پدر و خواستگاران  

داستان پدر و خواستگارانپسری با اخلاق و نيک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت. پدر دختر گفت: «تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمي‌دهم.»پسری پول‌دار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر مي‌رود. پدر دختر با ازدواج موافقت مي‌کند و در مورد اخلاق پسر مي‌گوید: «انشاءالله خدا او را هدایت مي‌کند.»  
 
برای دیدن ادامه داستان پدر و خواستگاران اینجا را کليک کنید
داستان پدر و خواستگاران، پدر و خوا

ادامه مطلب  

داستان زیبا و جذاب مادر دروغگو  

 
داستان مادر دروغگومادر پسر هشت ساله‌ای فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. يک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»پسر با معصوميت جواب داد: «مادر اولی‌ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»پدر با تعجب پرسید: «چطور؟»  
 
برای دیدن ادامه داستان مادر دروغگو اینجا را کليک کنید
داستان مادر دروغگو، داستان کوتاه مادر دروغگو، داستان جذاب مادر دروغگو، داستان خواندنی مادر درو

ادامه مطلب  

داستان زیبا و جذاب مادر دروغگو  

 
داستان مادر دروغگومادر پسر هشت ساله‌ای فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. يک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»پسر با معصوميت جواب داد: «مادر اولی‌ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»پدر با تعجب پرسید: «چطور؟»  
 
برای دیدن ادامه داستان مادر دروغگو اینجا را کليک کنید
داستان مادر دروغگو، داستان کوتاه مادر دروغگو، داستان جذاب مادر دروغگو، داستان خواندنی مادر درو

ادامه مطلب  

آشنا (۳)  

        آشنا  (۳)
 
آشنا از پیش رویم رفت و دل بی یار ماند
خصم با تیغ ستم ،  در عرصه ی پيکار ماند
رنج ها دیدم من از این دوستان نیمه راه ؛
ای بسا نا آشنا تا لحظه ی دیدار ماند
من از این مامردمان ، نامردمي ها دیده ام
آشنا ، آن کس که در چشمان من چون خار ماند
کشتی امّیدم از این قوم بد بر گل نشست 
روح من از این ریاکاران بد ، بیزار ماند
تا نریزد خون من این قوم صد رنگ دورو ؛
از سر شب تا سحر چشمان من بیدار ماند
آمد و در بی نیازی پیش روی من نشست ؛
ليک در وقت نیازم ر

ادامه مطلب  

معرفی کتاب ضرب المثل ها و قصه هایشان  

کتاب حاضر نوشته مصطفی رحماندوست است که در حقیقت مجموعه‌ای است از سی و يک داستان کوتاه که به نام هر روز از روزهای فروردین ، یه داستان آورده شده است. البته داستان ها  به طوری طراحی شده اند که مخاطب با يکی دو ضرب المثل ایرانی در هر داستان آشنا خواهد شد. به طور مثال در داستان سوم فروردین نویسنده به ضرب المثل «هر چیز که خوار آید روزی به کار آید » که در واقع اشاره به ارزش وسایل کم ارزش در روزهای سخت دارد، پرداخته است. به مخاطبان نوجوان پیشنهاد مي شود

ادامه مطلب  

وقتی تو با من نیستی  

وقتی تو با من نیستی از من چه مي ماند؟از من جز این هر لحظه فرسودن چه مي ماند؟از من چه مي ماند جز این تکرار پی در پی؟تکرار من در من مگر از من چه مي ماند؟غیر از خیالی خسته از تکرار تنهاییغیر از غباری در لباس تن چه مي ماند؟از روزهای دیر بی فردا چه مي آید؟از لحظه های رفته ی روشن چه مي ماند؟

ادامه مطلب  

داستان کوتاه سبدی پر از گردو و ارزش سبد  

 
داستان کوتاه سبدی بزرگ پر از گردو و ارزش سبد
حکایت ميکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد،  سپس سبد را روی زمين گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه ميدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هرکدام يک گردو بردارید.  به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه مي‌رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و يکی‌يکی از داخل سبد گردو بردا

ادامه مطلب  

داستان کوتاه سبدی پر از گردو و ارزش سبد  

 
داستان کوتاه سبدی بزرگ پر از گردو و ارزش سبد
حکایت ميکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد،  سپس سبد را روی زمين گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه ميدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هرکدام يک گردو بردارید.  به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه مي‌رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و يکی‌يکی از داخل سبد گردو بردا

ادامه مطلب  

داستان کوتاه فوق العاده جذاب مرد جوان و کشاورز  

 
مرد جوان و کشاورزمرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بایست.من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستی دم يکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد.در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمين مي کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. 
برای دیدن ادامه مطلب این

ادامه مطلب  

داستان کوتاه فوق العاده جذاب مرد جوان و کشاورز  

 
مرد جوان و کشاورزمرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بایست.من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستی دم يکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد.در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمين مي کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. 
برای دیدن ادامه مطلب این

ادامه مطلب  

پیشنهاد مطالعاتی  

خورشید ميماند(روایتی داستانی از زندگی شیخ بهایی) نوشته کامران پارسی‌نژاد/ کانون اندیشه جوان/ 576 صفحه
شیخ بهاءالدین محمد بن حسین عاملی معروف به «شیخ بهایی» از اندیشمندانی است که در بنیان نهادن مذهب شیعه در ایران و استوار کردن آن مخصوصاً از قرن هفتم هجری به بعد تلاش‌های چشمگیری داشته است. این دانشمند نامدار در دانش‌های فلسفه، منطق، هیأت و ریاضیات تبحر داشت و حدود 95 کتاب و رساله از او در سیاست، حدیث، ریاضی، اخلاق، نجوم، عرفان، فقه، مهندسی

ادامه مطلب  

2 روز !!  

1پدر بزرگ مي گفت:انتظار کارِ مرد نیست!يک دلِ قوی مي خواهد که در تنِ مرد قرارش نداده‌اند!زن باید باشدتا انتظار را تاب بیاوردمَرد؛هزار و يک جور فکر مي کند و در آخر مي اندازدش دور.زن اما،مي ماندبه هر جان کندنیمي ماند!2 #سپیده_اميدی چه فایده،زنی باشی با موهایی " بلند " ؟وقتی آن دستی که باید به موهات برسد،هميشه " کوتاه " است ...#هستی_‌داراییپ.ن: خوبم فقط ميخوام نباشم. چیز مهمي نیس فقط همين!

ادامه مطلب  

تاوانِ حیات در جهان میلیتاریستی  

یادداشت شهلا شیخی در رادیو زمانه
لب‌خوانی مجموعه داستانی متشکل از نُه داستان کوتاه از داستان‌نویسی جوان اما هوشیار به وضعیت موجود جامعه‌ی خویش است. ابوذر قاسميان داستان را برای لذت بردن خود نمي‌نویسد، او مي‌نویسد تا تجارب خود را با روایتی جذاب و داستانی به تصویری آگاهی‌بخش تبدیل کند...

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1